نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
"( (¯`·._آريا‌ رمنه؛رامش دهنده آرياييان،جدّ داريوش بزرگ_.·´¯))"
آريارمنه ،رامش دهنده آرياييان ،جدّ داريوش بزرگ
جمعه، 24 تیر، 1384

                     به نام او

      آقای کريم امامی يکی از بزرگترين مترجمان ايران ، هفته پيش جان به جان آفرين تسليم کرد .شخصيتی مقاوم ،خستگی ناپذير ،کوشا و دوست داشتنی....

      کريم امامی برای يک ترجمهء کامل ،بالاتر از رسا بودن و پرهيز کردن از ترجمه ای لغت به لغت ،يک ترجمهء کامل را دارای روح و لحن می دانستند .اينچنين کنکاش و دل مشغولی، جز در بلندای استادی و کمال ترجمه ،در منزل ديگری نمی توان جست .ترجمهء بسيار جذاب آثار مشهور پليسی جهان از ايشان در يادها و خاطره ها و صحبت روزمرهء دوستان او خواهد ماند .

      در اين سال های اخير ،با تدارک کتابفروشی کوچکی در خيابان مقصودبيک ،آن کوچک زيبا را به عروسی در محفل عشاق کتاب و نشر تبديل کرد و در اين بی سامانی آگاهی و بينش از نشر کتاب ،همواره موثّق ترين بودند .

      خدايش رحمت کناد ؛ صبر و بردباری برای همسر مهربان و فرزندان عزيز آن مرحوم از همراه بی نياز خواستارم .


دوشنبه، 23 خرداد، 1384

                        به نام او

      سلام ...

      اين مدت چقدر دوست داشتـم بنويسم ، چند تا مطلب جالب نظـرم بود ، اما خوب

موقعیتش پيش نمی اومد ؛الان که می نويسم واقعا خوشحالم .

     يه مطلب خيلی زيبا تو کتاب "خون و نفت" ديدم ؛ چقدر گيراست ...

    "خون و نفت" ؛خاطرات منوچهر فرمانفرمائيان پسر شازده فرمانفرمای بزرگ.

منوچهر فرمانفرمائيان ،در مصر مخفيانه و با نظر شخصی خودشون قراردادی رو به امضا

رسوندن که ايـران رو جزء معدود هيات موسسان انجمنـی قرار داد که بعدها  " اوپک "

نامیده شد .الان قصدم بر اینه که خاطـره کوتاه و جالبی از کتـاب رو بيارم که در سنين

جوانی فرمانفرمائيان اتفاق افتاده ...

    «اگر ما می توانستيم نظام مشابهی را برپا کنيم ...سالانه ميليونها بيشتر نصيبمان می شد ... يادداشتی برای وزيـر فرستادم و موضوع را توضيح دادم و پيشنهاد کـردم ما اين تفاوت را "پول نفتی" بناميم .

     صبح روز جمعه،همين طور که منتظر احضارش بودم،احساس می کردم روی حرفم حساب باز شده است .توی دفتـر کـارم قدم مـی زدم و جريان گفتگويـی را که قـرار بود صورت گيرد، پيش خودم مجسم می کردم .دلايلم را يکايک شرح می دادم و همين طور که اسناد و ارقام را به او نشان می دادم ،از حالت چهره اش لذت می بردم .

     امـا آن روز سپـری شد و او با من تمـاس نگـرفت.فـردای آن روز و روز بـعد از آن نيـز تماسی نگرفت .تا اين که سرانجام ، در روز دوشنبه ، مرا به دفترش احضار کرد .وقتـی وارد شدم ، پشت ميـزش نشسته باقـی ماند و مرا مثل يک بچه مدرسه ای در جلـوی ميزش ايستاده نگه داشت. 

    خيلی عصبانـی بود.داد زد:« کـی اين يادداشت را توصيه کرده؟ به من نگوييد که فکر خودتان بوده!»

    گيج و منگ به او نگاه کردم.رنجيده خاطر ،مستقيما توی قاب عينکش چشم دوختم و نگاهم را بر نداشتم .

    از خشم خرناس کشيد:«فورا اين يادداشت را ببريد و پاره کنيد و سابقه آن را هم از دفتر ثبت وزارتخانه محو کنيد.نمی خواهم هيچ سابقه ای ازاين یادداشت باقی بماند.» گلشائيان مردی سياه چهره بود و صورتش به تندر شباهت داشت .در برابر نگاه ثابت و خيره من،ادامه داد:«من دارم به شما کمک می کنم .برادرتان شاهزاده فيروز زمانی در جای من بود و چون خودش را وفق نمی داد،جانش را ازدست داد.شما،مرد جوان، بهتر است مواظب خودتان باشيد .حالا برويد .»

   اين اخطار،مثل همه اخطارها،بی تعارف و نزاکت بود ومن درحالی از اتاق بيرون آمدم که غرورم به شدت جريحه دار شده بود.با چنين تفکری،تعجبی نداشت که ما هيچ گاه به جايی نمی رسيديم .دولت من، مرا جريحه دار کرده بود .... . 

   مادرم بااشاره به اين که بخت يارم بوده که مرا بيرون نکرده اند،خشمم را فرو نشاند. او گفت:«گلشائيان را دست کم نگيـر . او مدت زيـادی است که سر کار است ؛ وقتـی نصرت الدوله وزير بود،او آنجا بود.او آدم لايق و با شرفی است.اگر طرح تو را از دسترس دور کرده،احتمالا به اين خاطر بوده که اين طرح هيچ شانسی نداشته .صرف اين که تو حق داری به معنای اين نيست که او ناحق می گويد .

    عجب مادر خردمندی .... »

    واقعا ،عجب مادر خردمندی .

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    اگه کسی به ترجمه متن های انگليسی در زمينه نقاشی آگاهی داری لطفا اطلاع

بده تا از کمکشون بهره مند باشيم .     با تشکر .

     خوب و خوش باشيد و در پناه حق .   


سه‌شنبه، 9 فروردین، 1384

                      به نام او

     بوی عيدی   بوی توپ   بوی کاغذ رنگی  

     بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو

     بوی عطر جانماز ترمه مادربزرگ

                                    با ايبا بهار رو باور می کنم ،  با ايبا خستگيمو در می کنم .

     اين شعر زيبای شهياد عزيز،گره ساده بقچه خاطراتم رو خيلی راحت باز می کنه .

بله بالاخره سال نو فرارسيد .امسال هم مثل هرسال موقع سال تحويل، کارگاه، پيش

بابا بودم.چند لحظه مونده به سال تحويل،هرکی تو حال خودشه،اونايی هم که گاهی

بذله گويی می کنن،می بينی يدفعه می رن تو حس.خوب ديگه لحظه های آخر ساله.

تو اون چند لحظه، آينه ای از وجود خودم رو پيش رو دارم ....چه جنبش و قليانی ...،تو

خودم به شدت منقلب می شم ، بدون اينکه سيمـای معمولم رو بشکنم . سال جديد

آغاز می شه،پيش بابا می رم وبه گرمی و باتمام حس و وجودش در آغوش می گيرتم.

ديده بوسی بچّه ها تو کارگاه شروع ميشه که شروع يه سال جديد رو به نمـايش مـی

گذاره.

     اين ايّام ،مادر بزرگ هم خونه ماست .حضور مـادر بزرگ، يه لطافت و سادگـی ديگه

ای رو تو خونه ايجاد می کنه.فضايی آرام ومملو از محبّت واحترام .خيلی دوسش دارم.

    اين روزا نه زيادعيد ديدنی رفتم و نه مسافرت خاصی.شب وروز پای سيستم بودم و

پـی گير کارها .فقط چند تا فيـلم سينمـايـی که نشـون کـرده بودم رو ديدم .البته آقـای

مشهدی زاده هم تشريف دارن .حضور استاد برام بسيار ارزشمنده.بقدری ازشون ادب

و متانت ديدم که در کنـارشون بودن برام يعنـی لذت و اميد .حضور ايشون اين روزها رو

برام زيبا و بياد ماندنی کرده ،انشاا... که همه تلاشمون به ثمر برسه .

     سال دست نخورده ای رو پيش رودارم. انشاا...اين سال جديد برا همه سالی پر از

خير و خوشی باشه .

     خوب و خوش باشيد .


یکشنبه، 16 اسفند، 1383

                   به نام او

    آسايش خستگي چشمانم را ، قـلم را ، بر جريده اي از رقص نگاهم به هروله مـي

رهانم.چشمانم قاب سکوت را در کرشمه اي ازسنگ نوا مي شکندو منتظر بر سوادي

کاغذ مي ماند .بغض ،تريـکه اي به جا مانده از فرياد آدمي ،در آغوشم جاي مي گيرد و

بي صدا سر به سينه ام مي گذارد .صداي هق هق او سينه ام را به لرزه وا مي دارد .

باران چشمانش بر تنم مـي نشيند و تمـامـي وجودم را درد فرا مي گيرد .ياد ايّامـي که

خرامان در کوچه پس کوچه هاي خيال ،همره باقصه هاي هزار و يک شب ،با لرزش تن

سندباد ازترس چهل دزدغارنشين به خود مي لرزيدم؛براي ديدن مادر،ازايتاليا تا آرژانتين

را راهی بس نزديک مـی دیدم  و پر رنگـي سايه تبريزي ها همه چيز را برایم ناپيدا می

کـرد .نقش قالـی ها ،همیشه گیـرا بودن و يک سبد گل ،هميشه يک معنـا داشت .

    فکر بودن،نبودم؛وقتی که هست را درآغوش داشته باشی سودای " بودن يا نبودن "

چقدر غريب می نمايد .

    در اين زمانه صرف بودن از مصدر خودکامگی بر پاسخنامه زندگی ، ديواری می کشد

که هر معلّم نقّاشی  به دنبال پيشه ای ديگر مـی رود و تو به دنبال شهـری ديگر پشت

تبريزی ها خواهی رفت ...

     .

     .

     . .

     خوب وخوش باشيد .


دوشنبه، 10 اسفند، 1383

                   به نام او

     خانواده برمکيان .

     خيـلي دوست داشم راجبشون بنويسم .وقتي راجشون مـي خوندم ،بعضي جاها

خيلي متاثر مـي شدم . يه خانـواده بسيار اصيل و جا افتاده رزتشتي تازه مسلمان که

 چنـدين  نسل تا زمـان اردشيـر  ساسانـي  همه وزير  و صدراعظم بودن . عباسيان تو

هنگامه نابسامابی حکومتشون ؛ پس از جستجو و مشورت هاي زياد ، دست  بدامـان

اين خانـواده ايـرانـی مـي شن . اين خانــواده ، زبان فارسـی ، آداب و سنّت های ملی

ايرانـی ها  بخصـوص  جشن های نوروزی و  مهرگان رو بين مسلمانان  ترويج می دن و

بهترين روش سياسی  رو  تو کشور داری به کار می برن . در پی تلاش و توانمندی اين

خانواده عباسيان به اوج قدرت و کشورداری می رسن ؛ موقعیتی که اعراب برای اولين

درتاريخشون به اون می رسيدن.تا زمان هارون الرشيد که درپی تلاش سه نسل ازاين 

خانواده ،حکومت اعراب کاملا  بر اوضاع  مسلط  می شه ؛ تمامی ارکان  جامعه  رو به

رشد داره ، تمّدن اسلامی مسلمانان آغاز می شه .اوج قدرت و شکوفايی ... .حالا تو

دنيای اون روزخانواده برمکی به واسطه مردمداری ،جوانمـردی ،کشورداری از عباسيان

شناخته شده تر هستن . خانواده برمکی بسيار  ثروتمند بودن ؛ املاک و دارايی هايی

که حاصل چند قرن صدارت در شاهنشاهی ساسانی بود .ساليانه به قدر ماليات چند

شهر صرف ايتام و  فقرا  می کردن .هارون الرشيد با ديدن امنيّت و شکوفايی جامعه و

محکم شدن پايه های حکومت ، علّتی رو بر حضور اين خاندان نمی بينه ؛ تنها در مدّت

چند روز بزرگان و پسران خانـواده رو گردن می زنه  مابقی رو زندانی و همه  اموالشون

رومصادره می کنه حتی بچه های خواهرش رو که ازاين خانـواده هستن رودر آتش می

سوزانه.چندی نمی گذره نا امنی و نا بسامانی امور هارون رو به تنگ مـی آره ،از اينجا

به بعد ضعف و انحطاط تو ارکان حکومت  اعراب نمود  پيدا  می کنه . هارون دچار عذاب

وجدان می شه و حالا اين بارکسانی که تو کشتار اين خانواده شرکت داشتن رو گردن

می زنه .

    روزگارخانواده برمک جزحوادث نادرتاريخ هست ،به قدری ايجاز و زندگی با خودش به

همراه داره که آدم مفتون سيرت و منش آدم ها ميشه .

   " از ماندن در زندان دوستان و دشمنانم رو شناختم .

     نام کيميا ،عنقا و سخاوت رابا گوش می شنويم ولی آنها رابه چشم نمی بینيم .  

     خردمندان را از سبک نگارش ،نوع ارمغان و فرستاده آنان می توان شناخت .

     تسليت پس ازسه روز تجديد مصيبت و تهنيت بعد ازسه روز دليل بر محبت است.

      هيچ پدری عيب ديگران را در فرزندان خود نمی بيند . "

                                                                                             " يحيی برمکی " 

     خوب و خوش باشيد .


چهارشنبه، 28 بهمن، 1383

                   به نام او

     هروقتی از بيرون ميام خونه خيلی خسته می رسم .خوب همش به خاطر فعاليت

فيزيکی نمی تونه باشه؛تو موقعيت های سخت تری بودم امااين اندازه خستگی روبرام

نداشته.به نظرمی رسه علتش روبايد تو تغيير شرايط جستجو کنم.

    ان شااﷲ که براخودم وبرا همه دوستام هميشه خدا ،خونه مأمن آرامش باشه . 

     تو خلـوت خودم، حرکت افکاری رو مـی بينم که مثل يه شهاب از فضای ذهنم عبور

می کنن و من فرصت همراه شدن روندارم.فضای روشن گذرايی روتشخيص ميدم؛ چه

کار بايد کرد ؛هر کدوم بيانی از حياتم رو در بر گرفتن . افکاری که صحنه هايی از دنيای

روزمره ام رو در ‌بر گرفتن و ساعت هايی از انديشه و ذهنم رو . حالا اينکه افکار مزاحم

هستن يا سازنده بايد تو شخصيتی که اين افکار درخودشون تکاپو می بخشن جستجو

کرد . آدما هميشه در حال شکل گرفتن هستن ،اما خوب،از کسی پوشيده نيست که

ساختـاری اساسی و قـوام گرفته از ايام کودکی و خانواده همواره همراه اين دگرگونی

هست و همه چيزحول اين ساختار پرورش پيدا‌ می کنه . 

    به اميد داشتن حياتی کاملتر و بالاتر.

    خوب و خوش باشيد.


سه‌شنبه، 13 بهمن، 1383

                  به نام او

    يه مطلب جالبی به ذهنم امد ،آدما تو دريافت وارائه محبت يکسان نيستن.خوب اين

خيلی واضح هستش اما  چطور ميشه اين قضيه رو تعريف کرد .

    بعضی ازآدما فقط می خوان که دريافت کننده باشن،يعنی يه رابطه يه طرفه . وقتی

کسی به اين دست آدمانگاه می کنه،حس ناخوشايندی بهش دست ميده،آينهءغرور و

تکبر هستن ، حرکتشون بار ارزشی نداره ، نوعی دافعه دارن ، آدم نمی خواد بهشون

نزديک بشه ،به ندرت به کسی اظهار محبت می کنن ، راحت دروغ می گـن ، نسبـت

به رويـدادهای پيرامـونشـون سعـی می کـنـن خـودشون روبـی تـفـاوت نشون بـدن، در

کنـارشـون آدم احـسـاس مـی کنـه کـه داره شطـرنــج بـازی مـی کنـه ؛ به هـيچـوجـه

حضورشون آرامش بخش نيست ،همراه های قابل اعتمادی نيستن.

     خلاصـه خدا نصيب نکنه .

    اينـجـورآدما بـرا رفتارشون استدلال هم می کـنـن، استدلاشـون خيلی دور از ذهن

و خودخواهانه هستش ، اصلا انگار اجتماعی نيستن آخر سر هم تنها می مونن .

     اما خوب کسانی هستن که همش محبت می کنن .اين کار رو با عشق می کنن

اين کاربهشون آرامش ميده.خيلی راحت منقلب ميشن.بعضی موقع ،آدم فکر می کنه

که نگران يا منتظرن. يه گمشده دارن .عاطفين .آدم پيششون راحت هستش ، آرامش

بخشن ودوست داشتنين ،معمولا احساسات مذهبی دارن يعنی حضور يه قدرت بالاتر

رومی پذيرن،بچه هاروخيلی راحت سرگرم می کنن . مودّبن و مردمدار.

      ايـن دست آدمـا ، پـدر و مـادرهای تمـام عيـاری ميشن . مـعـلم يا پـرستار يا مربی

خوبی هم می تونن بشن . 

      خوب حالا  بعضی از آدما هم هستن خيلی جالبن .هم دريافت کننده های خوبی

هستن و هم ارائه دهنده های خوب .قدر شناسن و با هوش .باهاشون بايد رو راست

بود .از دروغ متنفرن .اگه کسی باهاشون دو پـهلو حرف بزنه يا رو راست نباشه و دروغ

بگه،راحت کنارش می گذارن.طمانينه دارن و با وقارن .محترمن و باشخصيت .با اخلاقن

و با مرام .دوست های راهگشايی هستن.آقـايـون ازاين گـروه به خانـوما خيلی احتـرام

میگذارن وخانوما از اين گروه،پيش آقايـون خيلی باوقار ومحترم هستن.خلاصه قدر آدما

رو مدونن و از خيانت متنفرن .

     اما خيلی ازآدما اصلا راجب اين موضوع فکرنمی کنن.درباره محبت بپرسی ازشـون

می گن چيز خوبی هست ،در واقع اون رو می پذيرن و تنها دراين حد باهاش مأنوسن.

براش تلاش خاصی نمی کنن .در دنيای واقعيشون شايد اصلا قبولش ندارن و تو قاعده

های زندگيشون نقش فعالی رو به محبت نمی دن ،اون رو دست و پاگيرمی دونن مگر

بتونن منفعتی بدست بیارن ، در واقع يه موضوع بچّگانه تلقی می کنن .بايد مراقبشـون

بود بهشون اعتماد نميشه کرد،آدمای سلطه جويی هستن .هيچ نمـی پذيـرم همچين

اطرافيانی داشته باشم .

    اما دست آخـر بايد عنـوان کرد که هيچ کسی محبتش مثه محبـّت يه مادر نميشه .

بايد قدر همشون رو دونست .

    خوب و خوش باشيد.


جمعه، 2 بهمن، 1383

              به نام او

       بدون شرح !

 

          خوب و خوش باشيد .


جمعه، 2 بهمن، 1383

               به نام او     

بالا نشین کوی ما

 مجمر ایستای شامدادان ماست

روز ما فرداست و فردا روشن است

همی گویم تا بدانم تا ندانسته سربر بالین گذارم

 گدای کوی جانان به از امیر وادی لئیمان

عید قربان مبارک

     

     خوب و خوش باشيد .


دوشنبه، 28 دی، 1383

                    به نام او

    چند روز قبل يه آقايی که سالهامديريت بزرگترين رسانه ملی کشورمون رو دراختيار

داشته ؛ جايی عنوان کرده که مـردم پيش‌ از اسلام مردمی وحشی بودن . متأسـفانه

اين دست آدما تو جامعه ما تصميم گيرنده هستن . 

    مردمی که اولين کشور جهان رو پايه گذاری‌کردن که تا به امروز موجوديت خودشون

رو حفـظ کـرده واولين امپراطوری جهان رو به وجود آوردن.مردمی که منش کامـجـويــانه

اسکندر روبا پخـتـگی واصــالـت حضـورشـون به بينشی اخلاق گرا‌ تغيـير دادن .مردمی

که بنـيانگـذار بيمه هستن و اولين بار ريخته گری فلزات رو انجام دادن . . . .

    .

    .

    .

    ادعای اين دست آدماکه به هويّت اولين مردم مـوّحـد جـهـان، از سر بر جــا مـاندن و

بيشتر دست يـازيـدن بر ميراث آنها ، حمله می کنن ، مضحکه ای بيش نيست .

    نوشته زير رو در اينباره به نگارش در آوردم :

     ای نشسته پيروز بر جای ما !

                                                    وطن انسانيّت است . 

    جـای جـای اين سرزمين ،مهدمردان پاکزاد،تفديده در مجمرآغوش مادرانی 

غمگسار؛ جلوه گر شکوه خلقت ايزد يکتاست .

     اين ملک بيشه شيران است ؛آرامکده رندان بيابانيست.

     بـربـلنــدای اين ملـک کهن جای گرفته ام بر فرازی ازبرفی سپيد ؛به‌فريـاد 

آتـش ،به رقص آب ،به يمن نان ،يادگار بارش آغازين خلقت .

                                                                مـــن از تــاريــخ کــهــن تـرم. 

   خوب و خوش باشيد.


[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

SARGENT\ON HIS HOLIDAYS, 1901, OIL ON CANVAS ,LADYLEVEN GALLERY ,ENGLAND

_____________

خانه
مهر ۱۳۸۳
آبان ۱۳۸۳
آذر۱۳۸۳
دی۱۳۸۳
بهمن۱۳۸۳
اسفند۱۳۸۳
فروردین۱۳۸۴
پست الكترونيك 


BOUGUEREAU, http://www.orkut.com/Community.aspx?cmm=354559

______________

تاسيس وبلاگ:۷ /۷ / ۱۳۸۳

______________

پرشين‌‌ بلاگ


  RSS 2.0